تبليغاتX
رویای سپید
دست نوشته ها

چشم بر هم می گذارم . غبارها را مي زدایم . پرده ها را کنار می زنم .

 

 به نور می اندیشم . به فوران نوری مطلق که بر من جاریست .

 

 سر شارم همه ی زمین زیر پای من است . تمامی درها گشوده و راه ها

 

 باز . رها از تاريکی ها. اندوهی،خاطره ای،تمنايی در من نیست . هستی

 

عطرآگین و مهرورز. قلبم می تپد . من در ناب ترین لحظه های اکنون

 

 زنده ام . من به تمامی جایگاه های دنیا درهمه زمانها تعلق دارم . من به

 

همه بودن هایم اززمان بی آغاز تا اکنون بی پایان می بالم . من با ذره ذره ی

 

هستی در رقصم .می خندم، ایثار می کنم و عشق می ورزم . من با تمامی

 

سایه روشن هایم تنها نیستم . درخت، زنبورعسل و آسمان با من می زیند .

 

 من یک تجربه نیستم ، من یک رویدادم . لحظه به لحظه متفاوت، زیبا،

 

شگرف .

 

 من همسایه ماهتاب و دریا و نسیم و پروانه ام . من بر خدا، بر باران، بر

 

خاک،

 

 بر شقایق عاشقم، من زیباترین دیوان شعرم .

 

من پرواز را می دانم، من شکفتن را می فهمم . زندگی منتظر من است .

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 22:33  توسط مهسا | 

دل خسته ی من هوای تازه  می خواهد . دل تنگ من اميد

 

می خواهد . دل تنها وبی کس من ستاره ای می خواهد تا

 

آينده را بهانه ای کند برای ماندنش و تکيه گاهی کند برای

 

فرداهايش . گذشته ازاينها دل پروسوسه من هزاران خواهش

 

و يک دنيا آرزو دارد که با هر نفس هزاران فرسنگ از آنها

 

دور می شود . بی آنکه شوق رسيدن به آنها را تجربه کند .

 

اما من هنوز در گوشه ای ازدنيای زيبای خاطراتم به تماشای

 

آرزوهايم نشسته ام ودرميان انبوه آنها به دنبال آرزوی گمشده ام

 

می گردم . بی خيال از همه ترديد ها آيا پيدايش خواهم کرد ؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 22:29  توسط مهسا | 

چند قدم که از خودت فاصله بگیری به من می رسی نگاه کن این منم

 

 که با تو سخن می گویم .منی که سالیان دراز است صدایت می زنم

 

و تو آنچنان محو این بیهوده بازاری که وجودم را در پشتت احساس

 

 نمی کنی .هرگز فراموش نخواهم کرد روزهایی را که بیاد بچگی با

 

عروسک هایت بازی می کردی و کودکی هایت را با خراب کردن

 

عروسک ها نابود کردی و روزی را که دستان کوچکت دست هایم

 

 را رها کرد و مرا در میان دلتنگی های بی پایان تنها گذاشت .

 

 امروز تو بزرگ شده ای ومن هنوز در پی رسیدن به تو سایه هارا

 

 کنار میزنم تا شاید روزی تلالو طلایی آفتاب را روی موهایت

 

 نوازش کنم .بار دیگر دستهایت را بگیرم و با هم از پس کوچه ها

 

 بگزریم و به بی کران هابرسیم و باور کنیم صدای خسته ی کودکی

 

 را که در میان انبوه جمعیت به دنبالدستان مادرش می گردد .

 

اگر هنوز مرا ندیدی با دیدی کودکانه و نگاهی معصومانه به آینه نظر

 

 کن ، حتما مرا خواهی دید .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 20:20  توسط مهسا | 

از پشت دیوار های سیاه چشمانش به دنیا نگاه می کرد .روی صفحه ی

 

سپید تصوراتش همه چیز را زیبا نقاشی کرد .آسمان را آبی آبی ترسیم

 

کرد .خورشید را گرم و مهربان و زمین را سخاوتمند . چیزی ازغربت

 

ماه و تنهایی شب نکشید .زاغ ها را سپید و شب را منور ساخت . گل

 

های لادن را اتفاقی نکشید . یاس ها را تا آسمان بالا برد . باران نوررا

 

بر جنگل باراند . گل های عشق را اززمین رویاند . صدای ترانه های

 

باد و باران را بر همه جا گستراند .

 

جیر جیرک ها را از سکوت شب نترساند . دشت را بی کران کشید و

 

دریا را از اشک چشمانی با محبت پر کرد .کلاغی را کشید که برای مرغ

 

عشق آواز می خواند .چشمه ای را کشید تشنه ی آب بود . از غربت

 

 سایه ها کاست .

 

دیوار ها را شکست . پرچین ها را کوتاه ساخت وتوی حیاط هر خانه

 

جنگلی از بید مجنون کاشت .

 

انسان ها را کشید آن ها را در عشق آن ها را در سادگی . قطاری کشید

 

از جنس الملس روستا به روستا می رفت واز پروانه ها برای کودکان

 

خبر می برد.سر چهار راه ها گل فروشی را کشید که گل هایش را هدیه

 

می داد .پیر مردی آواره را کشید، کاسه بدست دنبال نور مهتاب

 

 می رفت. و این زیبا ترین جهانی بود که او می توانست نقاشی کند .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 20:13  توسط مهسا | 

آنروز که خود را رها ساختم با خود اندیشیدم انسان چه آسان

 

می تواند خود را در بند نگه دارد .

 

چه آسان می شود آه کشید و تلخ بود . چه ساده است نفرت

 

ازدیگران، دشمنی با لحظه ها و از دست دادن هدف .آنروز فهمیدم

 

خواستن چه زیباست و صداقت قصه ها دوست داشتنی . دنیا را

 

سراسر سایبانی دیدم که چه گرم با  من سخن می گوید . اکنون آنچه

 

را می خواهم در ذهنم می بینم تنها به ان می اندیشم و پس از مدتی

 

آنرا می یابم.امروز در یافته ام که اگر خودم را باور کنم می توانم

 

صاحب رویا هایم شوم . اگر خودم را دوست بدارم دیگران را هم با

 

مهر خواهم پذیرفت. لبان خشکم رابا نفس باران نوازش می دهم

 

آنگاه ثانیه هارابهترین حوادث  زندگیم می یابم . اگر کلام طبیعت را

 

براستی بشنوم وسعت سخاوتمندی اش مرهمی بر افسردگیم خواهد

 

شد . شب به زیارت گریه می روم و روح بی ریای فریاد را

 

تکیه گاه خودم می کنم . گویی به دریا پیوسته ام و تا افق کشیده

 

 می شوم ،اوج شکوفایی نور را در دستانم نوازش می کنم که

 

چگونه نیایشم را پذیرفته است.

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 20:46  توسط مهسا | 

The darks are glowing 

 

 The night is shining

 

The grass is blue

 

 The lies are true

 

The sky is falling

 

 The wars are peaces

 

 The love is coming

 

And my heart still love him

 

It was just a dream

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 19:28  توسط مهسا | 

امروز روز دیگری است .

 

 روز تغيير .

 

روز هراس , هراس از اینده ای مبهم .

 

امروز می گذرد .

 

با تمام فراز و نشیبش

 

اما خاطره اش فراموش نشدنیست .

 

فردا امروز است  .

 

می دانم اشتباه است اما ...

 

بیش از سه ماه گذشته .

 

تنها احساسم نسبت به او عشق است و ترس .

 

و پایان ...

 

پایانی تلخ با خاطرهای دهشتناک که همواره از ان می ترسیدم .

 

امروز همان روز است با این تفاوت که یک سال گذشته .

 

او دوباره برگشته ...

 

چرا ؟ نمی دانم .

 

فکر می کنم دیگر نمی شناسمش .

 

اما هنوز هم می دانم دوستش دارم ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 22:6  توسط مهسا | 

Green color friend

 

One who sees the positive aspects of life and puts hope in everything .

 

Blue color friend

 

One who brings peace to your life  .

 

Yellow color friend

 

One who makes you laugh and shows you a star when you are sad .

 

Red color friend

 

Life and encourages you to change for the better with warm loving words

 

One who reminds you of the rules in .

 

Orange color friend

 

One who gives energy to your spirit to help you growing with loving care .

 

Grey color friend

 

One who teaches you to think and to know yourself and others better .

 

Purple color friend

 

One who helps you learn the true power and wisdom of heart .

 

Brown color friend

 

Life. One who helps you forget false dreams and come down to earth .

 

White color friend

 

One who helps you learn from your own experiences .

 

You will have a rainbow if you gather all your colorful friends in a room .  

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 21:59  توسط مهسا | 

If I were strong Id be gun 

If I were a train Id be late

If I were a good man Id talked with you more of then than I do

 If I were sleep I coud dream

If I were a moon Id be cool

If I were a good man Id understand the space is between friends

If I were alone Iwoud cried

If I were with you Id been whole enjoy

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 12:5  توسط مهسا | 

از ميان صدای شب هم مي توانم پچ پچ هايي را که

 

 با فرمان تاریکی هم تن به سکوت نمی دهند بشنوم .

 

صدای ستاره ها و حرکت ماهی ها را روی اب می شنوم .

 

من ساده لوحانه فکر می کردم ماهی ها در شب می خوابند.

 

 صدای درخت توت را که پنجه هایش را رو به اسمان گرفته

 

 و برف روی شانه های لختش برق می زند می شنوم

 

 ماه بی محابا از ميان ان شانه های برهنه بر زمين می تابد .

 

ابر ها با کش و قوس تن خود را روی تن نقره اي ماه می کشند .

 

 و ماه که از این پیچش و نوازش درخشانتر و سپیدتر می اید

 

 و روی دلشوره ها می تابد

 

 تا از دنيای خیال دوباره به همهمه درآیند وبه واقعيت بدل شوند ,

 

 واقعیتی که با چراغهای قرمز کنترل می شوند ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 23:0  توسط مهسا | 

بالا مي روم به اوج ميرسم .

 

پايين مي روم به عمق مي رسم .

 

به شرق ميروم به غرب مي رسم .

 

به کدام سو روم تا بتو برسم ؟

 

از هيچ راهي بتو نمِي توان رسيد مگر از راه عشق ...

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 19:27  توسط مهسا | 

نگاه مي کنم ،

 

زمان در نوسان ،

 

آسمان کدر است .

 

همه چیز سياه مي شود ،

 

دیگر چيزي نمي بينم ...

 

قطره آبي روي صورتم مينشیند .

 

خدا هم مي گريد .

 

چشمها گريان است .

 

دلها عريان است .

 

زندگي داستان است ،

 

داستانی رو به پايان .

 

اينجا لبنان است ...

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 14:39  توسط مهسا | 

خدایا!

 

دلم را همچون نی لبکی چوبین بر لب های خود بگذار

 

و زیبا ترین نغمه هایت را در فضای زندگی مردمان مترنم کن!

 

چنان بنواز دلم را که :

 

هر جا نفرتی هست ، عشق باشم من!

 

هر جا زخمی هست، مرهم باشم من!

 

هر جا تردیدی هست، ایمان باشم من!

 

هر جا نا امیدی هست ، امید باشم من!

 

هر جا تاریکی هست، روشنایی باشم من!

 

هر جا غمی هست، شادمانی باشم من!

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 17:19  توسط مهسا | 
 
مادرم برگ گليست
 
 برگ یک لاله عاشق
 
مادرم ابر تريست
 
شبنم افتاده بر برگ شقايق
 
مادرم ، ماه فروزان
 
چراغ کلبه درویشی من
 
مادرم ، آن روح والا
 
خم شده قامتش از بار دنیا .
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 18:28  توسط مهسا | 

آسمانی می کشم و آفتابی در آن

 

تا آسمان تنها نباشد .

 

زمینی می کشم و انسانی در آن

 

تا زمینم تنها نباشد .

 

گلهای آفتابگردان را که می روند بخشکند

 

گریه ها می کنم .

 

حالا دريايی دارم و ماهی دلی در آن

 

تا دريايم تنها نباشد .

 

آسمانم کاغذی ست .

 

زمینم کاغذی ست .

 

انسانم کاغذی ست .

 

گریه هایم اما حقیقت دارد .
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 19:7  توسط مهسا | 

به اسمان نگاه کن

 

کاش ان ابرهای سیاه کینه دلم باشد

 

صدای پای باد هم مي ايد

 

گوِِييِِِِِِ خشم درونم به راه افتاده است

 

چشمانت را ببند , نازک من

 

برق این رعد چشم من را هم کور می کند

 

نترس از صدای این غرش

 

بگذار دلم فریاد کند

 

خود را در میان بازوانت پنهان می کنم

 

که این چشم تا صبح خواهد گریست

 

سال ها در حسرت این شب و رعد و باران بودم

 

تا فردايی برسد

 

فردايی که در ان اسمان دل افتابی ست .

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 11:48  توسط مهسا | 

فوران فریاد ها و شعله ها شهر را در بر گرفته است .

 

شب منفجر شده است.  زیر و رو شده است .

 

تاریکی وسکوت در هم تنیده اند .

 

و اضداد خود آتش و فریاد را بیرون ميريزند .

 

همه جا مثل کاغذی مشتعل مچاله می شود .

 

فرار کن ...

 

بدون تاج  بدون گرز مرصع

 

کسی نمی فهمد که تو شاهی

 

و آنکه در میان جمعیت فریاد گران می دود

 

تنهاترین است ...

+ نوشته شده در  شنبه دهم تیر 1385ساعت 18:27  توسط مهسا | 

درد عشقی کشيده ام که مپرس

 

زهر هجری کشيده ام که مپرس

 

گشته ام در جهان و آخر کار

 

دلبری برگزيده ام که مپرس

 

ان چنان در هوای خاک درش

 

ميرود اب ديده ام که مپرس

 

سوی من لب چه ميگريزی که مگوی

 

لب لعلی گزيده ام که مپرس

 

بی تو در کلبه ی گداِيی خويش

 

رنجهايی کشيده ام که مپرس

 

همچو مهسا غريب در ره عشق

 

 به مقامی رسيده ام که مپرس .

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 11:17  توسط مهسا | 

وقتی می رفتی نگاهت کردم تو نیز نگاهم کردی .

 

 نگاهت سنگی برداشت به وسعت همه ی غمهای دنیا

 

 و قلبم را نشانه رفت .

 

تو همیشه از راه رفتن روی برف خوشت می آمد ,

 

 اما این بار مراقب باش که خرده های قلبم ,

 

 پایت را نخراشد ,

 

که این هردو يادگاری از توست ,

 

 این قلب شکسته و این رد پای خونین .

+ نوشته شده در  شنبه سوم تیر 1385ساعت 22:36  توسط مهسا | 

ان را که جای نیست همه شهر سرای اوست

 

درویش هر کجا که شب اید سرای اوست

 

بی خانمان که هیچ ندارد بجز خدای

 

او را گدا مگوی که سلطان گدای اوست

 

هر ادمی که کشته ی شمشیر عشق شد

 

گو غم مخور که ملک ابد خونبهای اوست .

+ نوشته شده در  جمعه دوم تیر 1385ساعت 20:48  توسط مهسا | 

 

اگر ابرها بنفش  بودند و بنفشه ها سفید .

 

اگر دریا ها طلایی بودند و خورشید ابی .

 

اگر تنه ی درختان سبز بود و برگها قهوه ای .

 

اگر نغمه ی  کلاغ دلنشین بود و صدای بلبل دلخراش .

 

اگر دل انسان ها پر از عشق و محبت بود و زمین خالی از ان .

 

انگاه کدام دل خسته ای به انتظار دیدن تلالو طلایی خورشید می نشست

 

 که ازمیان ابرهای سفید گذشته بر اب های ابی دریا ها می تابند

 

 و بوی نم باران را بر بنفشه های بنفش بیاد می اورند

 

بنفشه ای که هدیه ی زمین مهربان به انسانهاست ؟

 

و دیگر کدام بلبلی در میان برگ های سبز درختان ندای وصال سر میداد ؟
+ نوشته شده در  جمعه دوم تیر 1385ساعت 20:3  توسط مهسا | 
 

Its my life  . and I love my life , life is like a planet always we go

around it but we never can find what we want . always we try

but there is no aim ,no idea ,nothing to be happy .

But we always run and never think about it .never ask our selves

؟where we are going to , why 

But I want thik and then go … go where I must be there .

+ نوشته شده در  جمعه دوم تیر 1385ساعت 14:56  توسط مهسا | 

 

در  کودکی به من اموختند دوست بدار .

 

حال که دوست میدارم                  

 

می گو یند 

 

فراموشش کن .

 

وقتی خواستم زندگی کنم

 

راهم را بستند .

 

وقتی گریه کردم 

 

گفتند    

 

بچهگانه است .

 

وقتی خواسته ام را عشق نامیدم

 

گفتند

 

گناه است .

 

وقتی خندیدم

 

گفتند 

 

دیوانه است .

 

وقتی به راستی سخن گفتم

 

گفتند 

 

دروغ است .

 

حال که دیگر سخن نمی گویم

 

میگویند 

 

همانند جوانان عاشق است .

+ نوشته شده در  جمعه دوم تیر 1385ساعت 14:29  توسط مهسا | 

 

اگر سکوت بودم در انتظار صدا فریاد می کشیدم

 

اگر بیابان بودم ازفراق باران می گریستم

 

اگر سایه بودم از دوگانگی ادم ها نمی هراسیدم

 

اگر سنگ بودم از رهگذری خسته گله می بردم

 

اگر ترانه بودم بر شعر شاعردستی می بردم

 

اگر عاشق بودم بر دل محبوب خانه میکردم

 

اگر شقایق بودم تا ابد زندگی می کردم

 

اگر دیوانه بودم ساده می خندیدم

 

اگر شب بودم در انتظار صبح چشم بر هم نمی گذاشتم

 

اگر دشت بودم برای شب سجادای می شدم از عشق و امید

 

اما من هیچ چیز و هیچ کس نیستم

 

جز خودم .

+ نوشته شده در  جمعه دوم تیر 1385ساعت 14:22  توسط مهسا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من مهسا یه دختر 16 ساله هستم که عاشق ریاضیه.

پیوندهای روزانه
ارزو دارم شبی عاشق شوی
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
پیوندها
یه گوشه دنیا
کد های جاوا
زیبایی عشق
مامان مهربون
تک برگ خزون
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

اطلاعات کامپيوتر شما